تبليغاتX
شعر و دل

شعر و دل

اشک هایت را در دریای دلت بریز روزی مروارید خواهد شد.

تبریک میگم بابا


 غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

 

خواهر گل گلابم

فاطمه جون

و آقا رئوف عزیز

پیوندتان مبارک

 تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 

آرزویم همه خوشبختی توست!

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

مگر چه شده ؟؟؟

 

میان دلم مگر کدام کودک خسته

با صدای بلند بازیش گرفته

چه زود گریه می کنی!!!!

مگر نمیدانی

تمام عشق همبازیت هستی .

من و تو

چه زود بزرگ شدیم با تمام دعوا ها !

چه زود میرویم و میماند

خیال خام بی کسی هامان.

چه زود گریه می کنی!!!!

شانه های من برای توست

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

برای دلکم

 

همه ی خاطره ها.خنده ها.وسوسه ها

همه ی بودن و رقصیدن ها

ما فقط فرصتمان یک ماه است

و زمان منتظرماست ببلعد دل ما

کاش میشد کف این باغ به

 بی کس شدن دلهامان

یک حوض پر ازخاطره ها گریه کنیم

محبوبم مهنازم زهرایم

به خدا در همه رویایم

جای لبخند شما می ماند

و من و صورتی و عمر رها گم شده ام

همه دنبال خدا می گردیم

تا که شاید دل او بر دل ما رحم کند

و دگر باره

 دستمان در قفس خنده یمان پرواز کند!

دوستتون دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

سلام

فصل تابستون تو راهه  با همه گرمی و مهربونیش

من هم تصمیم گرفتم که در وبلاگم .

از این به بعد از شعر های خودم بیشتر استفاده کنم .

امیدوارم خدا یاری کنه !

و البته از وبلاگ دیگر دوستان سخن ورم هم استفاده کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

روز پرستار

ولادت حضرت زینب رو تبریک میگم.

خواهرهای گلم روزتون مبارک!

و بوسه به دستای مهربونتون.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

فهمیدم

حرف خدا به ما :

روزهاست که به این نتیجه رسیده‏ام

بندگانم  مرا برای خودم نمی‏خواهند،

همه مرا به خاطر خودشان می‏خواهند.
با خودخواهی‏های دردآورشان،

حسادت‏های کودکانه‏ و عشق‏های افسانه‏ای ...

من میگم

دستت درد نکنه

فهمیدم که چه ظلمی به خودم و خدا کردم.

هیچ وقت فکر نمی کردم

من!

اینطوری با خدا بازی کنم

نمیدونم منو می بخشه یا نه ؟؟؟

اما امیدم هیچ وقت ازش قطع نمیشه.

دوست دارم بمیرم

برم پیشش

بهش بگم که هدفم آزار تو نیست

به خودت قسم!

من دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

حرفی نیست

حرفی نیست برای گفتن

جز سکوتی تلخ ...

و خدایی که خودش حرف دلم می داند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

خدایا

خدایا

شده کسی بیاد و بهت بگه هیچکی رو نداره با هاش درد و دل کنه ؟؟؟

شده ؟

اگه شده بهم بگو

تا حداقل بدونم تو این دنیا من تنها نیستم.

فقط تویی البته شاید کسی که اینو بخونه بگه بازم حرف و بازم حرف.

اینا که کلیشه ای شده. اما خدا

تو واسه من همیشه و تا ابد تازه ای .

مثل یه گل رز صورتی البته

نه از اون گلهایی که بهار میان بعداز چند روز پر پر می شن.

خدا شده کسی بیاد و بهت بگه نمی تونه یه نفرو فراموش کنه ؟

شده بیاد و براش آرزوی سلامتی کنه ؟

خدا بهم بگو که من تنها نیستم !!!!!!!!!!!!!

تنها همدرد من ! خدا !

یه رازی بهت میگم به کسی نگی . قول میدی !!!!

تو دعاهای من  وقتی دارم از تو میخوام ...

حتی  اگه خجالت کشدم و به زبون نیووردم

اما تو این جمله رو همیشه کنار دیگه دعاهام بذار :

(((خدا ! اونی که رفت . همیشه مواظبش باش )))

 ممنونتم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

اونی که ....

اونی که مدعی بود عاشقمه

منو در به در گذاشت و ساده رفت

منو توی باورم تنها گذاشت

تو خیال باطلش پیاده رفت

اونی که مدعی بود عاشقمه

منو بی پناه و خسته جا گذاشت

خودشم میون بارون و تگرگ

پا میون دل جاده ها گذاشت

اونی که مدعی بوددوستم داره

واسه من خط و نشون کشید و رفت

اون همه اشک و نگاهمو ندید

یه نگاه منتظر رسید و رفت

اونی که مدعی بود عاشقمه

دیگه عاشقم نبود و ساده مرد

اون ندید با رفتنش قلب منو

به صدای سوت وکور شب سپرد

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه آسون باورت كردم .چه راحت قلبمو بردي

چه ساده واسه ي رفتن . برام بهونه آوردي

چه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

زماني که متولد شدم

 يکي تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم!

 خنديدم و گفتم:تو کي هستي؟ گفت: غم و تنهايي

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

بی وفا

نمیدانم

دیگر

نمیدانم چه بگویم

از عشق   یا  از دروغ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

سال نو

وای عزیزای من

 

***عیدتون مبارک***

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

دل تنگی

 

مثل باران

من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

                                  چون خورشيد باش

تا تواني،

          پاك، روشن،

                         مثل باران،

                                     مثل مرواريد باش

 


خدایا منو ببخش اگه نا شکریتو کردم . می بخشی ؟؟؟

آخه دلم گرفته بود اما وقتی یادم میاد تو هستی

تو هستی

آره تو هستی

غم هامو که نمیشه فراموش کنم اما با تو قسمت می کنم دلم آروم میگیره.

خیلی دوست دارم .                                                                                                     حمیده

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

زندگی مگه من چه کردم؟


در پي هر خنده...

 

 خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است

چهره‌هايي هست اما اين زمان

پيش چشم ما و پيرامون‌مان

خنده‌هاشان شوم و تلخ و نفرت‌انگيز است

 

خنده پيروزي يغماگران

سنگدل جمعي كه مي‌خندند خوش،

                    بر گريه‌هاي ديگران!

غافل‌اند اينان كه چشم روزگار

با سرانجام چنين خوش خنده‌هايي آشناست

گريه‌هايي در پي اين خنده‌هاست!

گريه‌هايي در پي اين خنده‌هاست!

می بینی زندگی !

میبینی چه بی وفایی !

 بعد میگی نه هیچم این طور نیست . میگی همه چیز دست خودتونه

من که کاری نمی کنم .

می خوام بپرسم چرا ما آدم اینقدر زود و بدون فکر تصمیم می گیریم .

تو یه لحظه عاشق می شیم  تو یه لحظه هزار تا دوستت دارم میگیم

و تو یه لحظه ازش متنفر میشیم. مگه میشه ؟؟؟

مگه میشه ؟ همین چیزای توی زندگییه که  !

که این همه زجرم میده .

بسه دیگه  .   تو رو خدا بسه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

سلام

بعد از یه مدت طولانی که نبودم

حالا س         ل          ا         م

آخرین فصل زمستونه!!!!

نمودنم باید خوشحال باشیم یا غمگین !!!!!!!!!!!!

اما خدا کنه همه چیز خوب باشه برای سال بعد.

الان می خوام واسه کارشناسی ثبت نام کنم اما این سیستم جدید نمی ذاره . داغونم کرد.برام دعا کنید. با بهترین آرزوها و عشق های همیشگی و با صداقت.

دوستدار شما : حمیده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

یه دل پاک

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

برای تو

نميدانم چرا با خود گمان كرده اي كه من سختي و مشكل زيادي در اين دنيا نكشيده ام .

مي خواستم به تو بگويم  اما دلم نيامد

گذاشتم حرفهایت را

درد و دل هایت را

غم هایت را

سختی هایت را

برایم تعریف کنی.

باز هم بگو

با من بگو از دل تنگی هایت

سختی هایت

و کارهایی که شاید روزی برایت آنچنان سخت بود

که تمام تنت را درگیر میکرد

اما چه می دانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید

در ورای همه ی این سختی ها

راهی بود برای اوج گرفتنت

برای انسان شدن

برای مرد شدن ............

 

نميدانم چرا حس ميكني !!!

من هيچ مشكلي در زندگي نداشته ام

هيچ سختي براي تنم نچشانده ام.

شايد

مشكلات و غم هايم در پوسته اي شبيه به ناله هاي تو نبوده

اما به خدا قسم

اگر سختي هايم دردناك تر از تو نبوده است

كمتر از آنها هم نبوده!!!!

پس باز هم بگو

 

 چرا که من به قلبم امیدوارم

و میدانم

آنقدر جای خالی در آن باقیست

که دل گفته های تورا

با میل فراوان در خود جای دهد.

با من بگو

با من بگو درد هایت را

اما نه برای دل سوزی

برای اینکه

درکت کنم

و به خاطر سختی های کشیده ات

به تو

افتخار کنم

یک افتخار جاودانه  ................ برای همیشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

هر چی عشقه آخرش تو کربلاست

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

محرم ماه خون

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است 
                              بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است 
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي 
                                چشمه جاري اندوه دلي دريايي است 
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام 
                                   گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است 
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن 
                                           حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است 
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين 
                                              به خداوند كه معشوقه من بالايي است 
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد 
                                                  روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

 

*****یا حسین علیه السلام *****

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

درس و درسو درس

سلام

باید درس بخونی ها !

فصل امتحاناته

پس تا  نمره های  قشنگ

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

حرف آخر

وقتي* كه *تنگ *غروب* بارون* به* شيشه* ميزنه

 

همه *  غصه هاي  * دنيا   * توي *  سينه  * منه*

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

باور میکنم که جای من خالی شده است

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

جای من در زندگی خالی است

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

                                  من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!   

خیلی سخته . خدا کمکم کن 

مگه نبودی تو که گفتی اگه احساس غم کردم به نزدت بیام کمکم می کنی 

خدا

حالا من بهت احتیاج دارم......................        

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

دلم گرفته

 

غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده

راه دوری است، و پايی خسته

تيرگی هست و چراغی مرده

می كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سايه ای از سر ديوار گذشت

غمی افروز مرا بر غم ها

فكر تاريكی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی

نيست رنگی كه بگويد با من

اندكی صبر، سحر نزديك است

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

فکر نمی کردم

هیچ وقت فکر نمی کردم  اینطوری در موردم فکر کنی !!!

خدا جون

ببین به خودت و بزرگیت قسم اگه قصدم اذیت کردن بود

پس چرا این همه دیر چرا بعد از این همه دوستی

خدا راست میگه ؟ راست میگه  ایمونم به هیچ دردم نمی خوره   آخه خدا پس کجایی ببینی من از اول هم قصدم نامردی نبود. خودت که از همه بهتر میدونی !

خدا بزار راحت گریه کنم.

حالا که رفته به خاطر اشتباه بچه گانه هردومون بزار راحت گریه کنم

خدا بهشون بگو نمی خوام جلوی اشکامو بگیرن

یادت باشه

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

خدا

یعنی همین قدر بود  اینهمه ............

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

مبارکه پیشاپیش

دوستای عزیزم

این عید بزرگ همه ی مسلمونا رو بهتون پیشاپیش تبریک میگم .

امیدوارم یه روزی بشه که همه با هم متحد باشیم در برابر هرچی ظلمه و نگذاریم دشمنامون دسته کم فرضمون کنن.


نازنينم

دراين سكوت نيمه شب بيشتر از هر وقت ديگري دلتنگ توام...

 چقدر خوب است  كه من مي توانم هرآنچه را كه دلم مي خواهد براي تو بنويسم.

من مي توانم تا آخر عمر به نوشتن براي  تو ادامه دهم حتي اگر تو هيچوقت آنرا  نخواني

عزيزترينم

كاش مي توانستم صورت نازنينت را بين دست هايم بگيرم

 كاش مي دانستم چه چيز اين چنين صورت زيبايت را غرق اندوه مي كند

چه فكر آزار دهندهاي اينچنين روحت را آزار مي دهد

مهربانم

كاش اجازه مي دادي بار اندوهت را من به دوش بكشم. شانه هاي من قويتر ازآن است كه تو فكر ميكني

دلم تنگ است كاش اجازه مي دادي قبل از رفتن صورت زيبايت را غرق بوسه ميكردم

خدا كند اين شب طولاني زود تمام شود.

خدا كند فردا  آ ثار غم واندوه امروز از چهره زيبايت پاك شده باشد خدا كند.....

که بیایی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

تنها

خدای من

فقط خیلی کم فرصت مونده

دستم به عظمتت!  یه کاریش بکن دیگه !

خدا جون یه درد و دل هم باهات داشتم  خدا جون میشه بگی چرا

صداقت اینقدر کم شده ؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی بی انصافی بی صداقت !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  | 

دوست دارم...

قرار دهی ! به خاطر همه چیز و همه ی عزیزانم تو را سپاس .

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط من و تنهایی  |